| باب بيست و ششم : ماجرای محاصره شعب ابی طالب ع 2 |
|
|
|
| نوشته شده توسط حسين شاهد خطيبي | |||||||
| جمعه, 21 بهمن 1390 ساعت 15:16 | |||||||
صفحه 1 از 4 باب بيست و ششم : در بيان دخول شعب ابى طالب است و بيرون آمدن از شعب و بيعت كردن انصار، و موت ابوطالب و خديجه عليهما السلام و ساير احوال حضرت رسول اکرم ص تا اراده هجرت كردن بسوى مدينه 2
و على بن ابراهيم روايت كرده است كه : اسعد بن زراره و ذكوان بن عبدقيس كه از قبيله خزرج بودند در موسمى از مراسم عرب براى عمره رجب بسوى مكه آمدند و سالها بود كه در ميان اوس و خزرج نائره فتنه و قتال اشتعال داشت ، و در آن زودى غزوه ((بعاث ))(1361) ميان ايشان بود و اوس بر خزرج غالب شده بودند و ايشان آمده بودند كه با قريش هم سوگند شوند و ايشان را ياور خود گردانند در دفع اوس ؛ و اسعد صديق و آشناى عتبه بن ربيعه بود، چون به مكه آمد به خانه عتبه فرود آمد و گفت : ميان ما و اوس جنگ عظيمى شد و ايشان بر ما غالب شدند و آمده ايم كه با شما هم سوگند شويم در دفع ايشان .عتبه گفت : ديار ما از ديار شما دور است و ما الحال به شغلى گرفتاريم كه به كار ديگرى نمى توانيم پرداخت . پرسيد: شغل شما چيست و حال آنكه شما در حرميد و حرم شما محل ايمنى است ؟ عتبه گفت : مردى در ميان ما بيرون آمده است و دعوى مى كند كه رسول خدا است و عقلهاى ما را به سفاهت نسبت مى دهد و خدايان ما را دشنام مى دهد و جوانان ما را بد راه مى كند. اسعد كفت : از شماست يا از غير شما؟ عتبه گفت : از ماست و از بهترين ماست ، فرزند عبدالله بن عبدالمطلب است و از همه ما شريفتر و نجيبتر و عظيمتر است . چون اوس و خزرج هميشه از يهودان بنى قريظه و بنى النضير و بنى قينقاع كه در ميان ايشان بودند مى شنيدند كه در اين اوان مى بايد پيغمبرى از مكه بيرون آيد و بسوى مدينه هجرت نمايد و عرب را بسيار بكشد، اسعد از استماع سخنان عتبه در خاطرش افتاد كه همان پيغمبر خواهد بود كه ايشان مى گفتند، پرسيد كه : او در كجاست ؟ عتبه گفت : در حجر اسماعيل نشسته است و ايشان در دره مى باشند و بيرون نمى آيند مگر در موسمها، و گوش مده به سخن او و با او سخن مگو كه او جادوگر است و به جادوى سخن خود دلهاى مردم را مى ربايد؛ و اين در هنگامى بود كه بنى هاشم هنوز در شعب ابى طالب محصور بودند. اسعد گفت كه : من به عمره آمده ام و البته مى بايدم به مسجد رفت براى طواف . عتبه گفت : پنبه در گوشهاى خود پر كن تا سخن او را نشنوى . پس اسعد پنبه در گوشهاى خود گذاشت و داخل مسجد شد و حضرت با گروهى از بنى هاشم در حجر اسماعيل نشسته بود، چون مشغول طواف شد و از پيش آن جناب گذشت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم نظرى بسوى او كرد و تبسم نمود، و چون يك شوط طواف كرد در شوط دوم در خاطر خود گفت كه : از من جاهل تر كسى نمى باشد، چنين خبرى در مكه باشد و من حقيقت اين خبر را معلوم نكرده به مدينه روم روا نيست ؛ پس پنبه را از گوش خود بيرون آورد و چون به حضرت رسيد گفت : ((انعم صباحا)) و اين تحيت ايشان بود. رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم سر برداشت و به او نظر كرد و فرمود كه : خدا از اين بهتر تحيتى به ما داده است كه آن تحيت اهل بهشت است ((السلام عليكم )). اسعد گفت : ما را بسوى چه چيز دعوت مى كنى ؟
|
|