تاریخ امروز: پنجشنبه, 04 اسفند 1390
لیلةالقدر معارف اسلامی اديان و مذاهب ادیان ساختگى ؛ 1)بهائیت تاریخچه بهائیت ؛ شیخیه ؛ عقائد شیخیه

ویژه نامه ها

وظیفه و نقش مردم در انتخابات از دیدگاه امام خمینی (ره)
وظیفه و نقش مردم در انتخابات از دیدگاه امام خمینی (ره)
همه با هم ؛ مشارکت در انتخابات مجلس نهم »»» آرشیو
تاریخچه بهائیت ؛ شیخیه ؛ عقائد شیخیه مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط حسين شاهد خطيبي   
پنجشنبه, 24 شهریور 1390 ساعت 23:10
تاریخچه بهائیت ؛ شیخیه ؛ عقائد شیخیه
رکن رابع
سؤال: منظور از رکن رابع، که شیخیه به آن اعتقاد دارند چیست؟
تاریخچه بهائیت ؛ شیخیه ؛ عقائد شیخیه جواب:
این طور که از تتبع در عبارات کتب شیخی به دست می آید: منظور آنها از "رکن رابع"، وجود شخص کامل از شیعیان، در هر عصر و زمان می باشد، که واسطه بین امام و خلق می باشد. "حاج محمد کریم خان کرمانی" در کتاب "رجوم الشیاطین" می نویسد : « در هر عصری، بالغ کاملی که به حقیقت معرفت، عارف، و به حقیقت عبادت، بندگی نماید، باید باشد تا خلقت لغو نباشد؛ و از فضل او، عیش سایر خلق برقرار بماند؛ زیرا که اگر وجود او نبود حکیم برای سایر خلق قبضه ای نمی گرفت... پس کاملان در هر عصری همیشه موجودند و اگر ایشان نبودند، دنیا و مافیها برپا نمی ایستاد. پس با خلوص نیت و پاکی فطرت، خودت تسلیم برای ایشان بشو تا رستگار شوی ».[1]
از اینرو نتیجه می گیرد که: « کاملان در هر عصری و زمانی در دنیا موجودند، و زمان از وجود ایشان خالی نمی ماند، و ایشانند علّت غائی خلق عالم، و علت توجه مشیت پروردگار مشاء است و علت دعوت انبیاء و مرسلین، و اگر ایشان نبودند عالم برپا نمی ایستاد...».[2]
«ایشان، جمیعا نور واحد و طینت واحده هستند... پس هر چه بر هر یک نازل شود، بر دیگری هم نازل می شود و هرچه از هرکدام ظاهر شود، از دیگری هم ظاهر می شود؛ همچنانکه آل محمد ( صلّی الله علیه وآله ) متعددند، و متحد و همه کلی هستند؛ مگر اینکه تفاوت در مقام ایشان کمتر است، و در مقام کاملان بیشتر است و هر یک اهلیت دارند، باری هرچه دیگری اهلیت دارد؛ پس ایشان کلی هستند و از هر یکشان هر فیضی صادر می شود؛ و به این جهت روایت شده است، که به هریک اقتدا کردید، هدایت می یابند و امر باطن را به ظاهر قیاس کن؛ آیا نه این است که به هر فقیه عادل اقتدا کردی، کفایت می کند تو را ؟ به این جهت که همه از امام واحد روایت می کنند. پس همین که شخص کامل به آنجا رسید، که حاکی ماورای خود گردید و از جزئیت خود رنگی بر آن نیفزود، پس ماورای او واحد است؛ و هریک از کاملان این واحد را حکایت می کنند و آن واحد افاضه کننده هر نعمت است ».[3]
سرکار "آقا ابوالقاسم خان ابراهیمی" در کتاب "فهرست" می نویسد: « خلاصه آنکه، مطلب مشایخ ما - اعلی الله مقامهم - این بوده که ثابت نمایند در میانه بزرگان شیعه؛ در هر زمانی یک همچو فرد کاملی هست، که فوق همه آنها است و حاکم و رئیس و فرمانفرمای بر جمیع آنها است؛ و اول کسی است در میانه رعیت، که فرمان امام ( علیه السلام ) به او می رسد و از اراده امام ( علیه السلام )، او اول مطلع می شود».[4]
"شیخ عبدالرضا ابراهیمی" در کتاب "سیاست مدن" در جواب یکی از طلاب قم می نویسد: « معنی "رکن رابع"، بطور اجمال، معرفت شیعه است و اسم کسی نیست و موضوع این معرفت، همه شیعیان از عالی و دانی و عالم و جاهل و صغیر و کبیر می باشند و رجحان این معرفت، به تفاوت افراد، موضوع و انواع آن، از پایین ترین درجه انواع استحباب تا بالاترین درجه انواع وجوب فرق می کند... ».[5]
« بنابراین ارکان دین بدین شرح اند: رکن اول معرفت خداوند عالم است و متفرع بر آن، وجوب اقرار به وحدانیت او در جمیع اسماء و صفات و افعال و عبارت ها است، و اقرار به عدل، فرع توصیه صفات است. رکن دوم معرفت حضرت پیغمبر است - صلی الله علیه وآله - که حجت خداوند و قائم مقام او در همه عوالم است و متفرع بر آن، وجوب دوستی او و اقرار به جمیع ما جاء به است، از احکام شرایع و اخبار او از عوالم غیب، که از آنجمله اقرار به رجعت و حشر و نشر و معاد و معراج و ثواب و عقاب خداوند عالم است. رکن سوم، معرفت ائمه اثنی عشر (صلوات الله علیهم اجمعین)، که بعد از حضرت پیغمبر ( صلّی الله علیه وآله ) حجج خداوندند در میانه ما، و دوازدهمی ایشان - عجّل الله فرجه و سهّل مخرجه - امام زمان و سلطان زمین و آسمان است؛ الاّ اینکه از نظرها پنهان است، و روزی به امر خداوند عالم ظاهر خواهد شد و زمین را پر از عدل و داد خواهد فرمود؛ و متفرع بر این اصل، وجوب دوستی ایشان و اقرار به فضائل ایشان و حقیقت جمیع فرمایشات ایشان است. رکن چهارم معرفت شیعیان ایشان و دوستی آنها است، که موضوع احکام خدا و رسول و ائمه طاهرینند ( صلّی الله علیه وآله ) بعضی به حکم ایشان حاکمند و بعضی محکوم، و بعضی تابعند و بعضی متبوع، و حکّام و متبوعین بعضی ظاهرند و مشهور، و بعضی خائفند و مغمور، هر یک به کاری مأمور، و بر حسب حال استعداد اهل زمان، علم خود را ظاهر می فرمایند و ابلاغ احکام خداوند عالم را می نمایند و آنها راویان اخبار و ناقلان آثار و حجج پروردگارند و هم از طرف حضرت صاحب الامر - عجل الله فرجه - مأمور به رجوع به ایشانیم؛ چنانچه در توقیع شریف است: « أمّا الحوادث الواقعة فارجعوا فیها إلی رواة احادیثنا فانّهم حجتی علیکم وأنا حجة الله... ».[6]
[1]. رجوم الشیاطین، ص 74.
[2]. همان.
[3]. همان.
[4]. فهرست، ص 127.
[5]. سیاست مدن، ص 125.
[6]. همان، ص 134.


کالبد پیامبر (صلی الله علیه و آله) و امامان علیهم السلام در قبر
سؤال: عقیده ی شیخیه در مورد چگونگی جسد پیامبر (صلی الله علیه و آله ) و امامان معصوم (علیهم السلام) در قبر چیست؟
جواب:
بر اساس مبنایی که "احسایی" درباره‏ی جسم و جسد، اختیار کرد، می‏گوید: حکم تباهی کالبد در قبر، درباره‏ی پیامبر (صلی الله علیه و آله) و امامان (علیهم السلام) نیز صادق است، اما این کالبد، از جسم اصلی ایشان که در غایت لطافت است، جدا است و امری است عارضی، که دیدار و استفاده‏ ی خلق را از ایشان امکان‏پذیر ساخته است. زمانی که خداوند در ابقای صورت ملموس آنان، مصلحتی ببیند، قالب خاکی با مرگ تجزیه می‏شود و از میان می‏رود. پس اگر در احادیث از بقای اجساد امامان (علیهم السلام) در قبر سخن رفته است، مقصود جسدی است‏ بدون صورت عنصری، یعنی همان جسد "هور قلیایی" که این جسد، تنها برای امامان دیگر قابل مشاهده است.[1]
[1]. شرح الزیارة الجامعة، ح 3، ص 127- 128- 129.


زندگی و غیبت امام زمان (علیه السلام)
سؤال: عقیده ی شیخیه در مورد حیات و غیبت امام زمان (علیه السلام) چیست؟
جواب: از دیگر آرای ویژه‏ی "احسایی"، آن است که وی درباره‏ی زندگی امام زمان (علیه السلام)، معتقد است که آن حضرت، در عالم "هورقلیا"، به سر می‏برند؛ و هر گاه بخواهند به اقالیم سبعه تشریف بیاورند، صورتی از صورت‏های اهل این اقلیم را می‏پوشند. جسم و زمان و مکان ایشان، لطیف‏تر از عالم اجسام، و از عالم مثال است. و به جهت آن که نفس ایشان، حقیقت هر چیز را می‏بیند و از تخیلات و تصورات به دور است، پس بهشت را بنفسه، نه با صورت آن بهشت، می‏بیند.[1]
"شیخ احمد احسایى"، امام زمان(علیه السلام) را زنده، و در عالم "هورقلیا" مى‏داند، و مى‏گوید: «هورقلیا ملک آخر است، که داراى دو شهر جابرصا (که در مغرب قرار دارد)، و جابلقا (که در مشرق واقع است) می‌باشد. پس حضرت قائم(علیه السلام)، در دنیا و در عالم مثال نیست، اما تصرفش به گونه‏اى است که به صورت هیکل عنصرى می‌باشد، و با مثالش در مثال، و با جسدش در اجساد، و با جسمش در اجسام، و با نفسش در نفوس، و با روحش در ارواح است».[2]
علاوه بر آن، یکی از آثار مکتوب "شیخ احمد احسایی"، رساله‏ای است‏به نام "حیاة النفس"، در باب اصول عقاید که به دست‏شاگردش، "سید کاظم رشتی"، به زبان فارسی ترجمه شد؛ در این کتاب، از وجود مبارک امام زمان (علیه السلام) و تولد و نسب او و لزوم شناخت امام (علیه السلام) و عقیده به ظهور وی و... همانند آرای علمای معروف شیعه، سخن به میان آمده است؛ ولی اختلافاتی با اعتقادات شیعه وجود دارد. مثلا، شیعه می‏گوید: امام دوازدهم، زنده است و با قالب جسمانی خود، مرور ایام می‏کند تا روزی که اراده کند و ظاهر شود؛ اما شیخی‏ها، با این عقیده مخالف هستند و می‏گویند، امام دوازدهم (علیه السلام) با قالب روحانی زنده است. آزادی او هم به دست‏ خودش نیست، بلکه مانند سایر بندگان خدا، تقدیر و سرنوشت اش به دست ذات باری تعالی است.
در تعقیب این نظریه، شیخیه می‏گویند: روح امام دوازدهم، قابل انتقال است، و اکنون از بدن یک نفر به بدن دیگری منتقل می‏شود. به این طریق که وقتی قالب جسمانی از بین رفت، روح آن امام، به جای این که محو شود، مکان دیگری، یعنی کالبد دیگری را برای خود انتخاب می‏کند و به این طریق زندگی‏اش را می‏گذراند و زنده است.[3]
با دقت در این نظر معلوم می شود که اوّلاً: تحلیل این بدن "هورقلیایى" و اعتقاد به حیات امام زمان(علیه السلام) با بدن "هورقلیایى"، در واقع به معناى انکار حیات مادى امام زمان(علیه السلام) روى این زمین است؛ زیرا اگر مراد آن است که حضرت مهدى(علیه السلام) در عالم مثال و برزخ باشد، چه برزخ اول چه برزخ دوم، آن چنان که قبر را از آن عالم "هورقلیا" مى‏دانند، پس آن حضرت، حیات با بدن عنصرى ندارد، و حیات او مثل حیات مردگان، در عالم برزخ است، و این با احادیثى که مى‏گویند: « لولا الحجة لساخت الارض باهلها» و یا حدیث « لو لم یبق من عمر الدنیا...»، هیچ سازگارى ندارد؛ و دلیل عقلى مى‏گوید: باید غایت و هدف خداوند از آفرینش انسان زمینى، همیشه روى زمین وجود داشته باشد، علاوه بر آن که اعتقاد به این گونه حیات براى امام زمان(علیه السلام)، مثل اعتقاد به حیات تمام مردگان، در عالم برزخ است، و این عقیده، با عقیده به نفى حیات مادى هیچ منافاتى ندارد.
ثانیاً: این سخن که حضرت مهدى(علیه السلام) با بدن "هورقلیایى" زندگى مى‏کند، صرفا یک ادعاى بدون دلیل است، و هیچ دلیل عقلى و نقلى بر آن اقامه نشده است.
[1]. ر.ک: جوامع الکلم، شیخ احمد احسایی، رساله‏ی دوم; شیخیگری، بابیگری، ص 74 (به نقل از: سید محمد هاشمی کرمانی، مؤلف کتاب تاریخ و مذاهب کرمان).
[2]. جوامع الکلم (رساله دمشقیه) قسمت 2، ص 103.
[3]. ر.ک: شیخی گری، بابی گری، ص 41 (به نقل از «کنت دوگوبینو» وزیر مختار اسبق دولت فرانسه در دربار ایران، در کتاب سه سال در ایران).


فرق بین جسد و جسم
سؤال: عقیده ی شیخیه در مورد جسم و جسد چیست؟
جواب:
"شیخیه" معتقدند که باید بین جسم و جسد فرق گذاشت، و جسم را بر چهار قسم می‌دانند:
الف. جسم عنصری معروف.
ب.جسم فلکی افلاک.
پ. جسم برزخى که ماده ندارد، اما طول و عرض و عمق دارد. که این جسم، همان جسم مثالى و "هورقلیایى" است؛ ( به اعتقاد آن‌ها حضرت مهدى(علیه السلام) با این جسم زندگى مى‏کند).
ت. جسم مجرد مفارق.
در این جسم یک اشکال واضح وجود دارد و آن این است که: مجرد مفارق، نمی‌تواند جسم داشته باشد، و جمع کردن بین جسم و مجرد مفارق، جمع ضدین است؛ این همان اندیشه‌ای است که برخى از اخباریان و محدثان، تمام ماسوى‌الله را مادى مى‏دانند.
"حاج محمد‌کریم‌خان کرمانی" برای رهائی از این اشکال، عقیده ی خود را اصلاح نموده و با حذف قسمت چهارم گفته است: «نزد ما جسم و جسد بر سه قسم است:
الف. جسد اول: که جسد دنیایى است، و از عناصر مادون فلک قمر تشکیل شده است.
ب. جسد دوم: که مرکب از عناصر "هورقلیایى" است، و در اقلیم هشتم قرار دارد، و به صورت مستدیر در قبر باقى مى‏ماند.
پ. جسد سوم: که مرکب از عناصر اخروى است، و عناصر آن در غیب عناصر جسد دوم است.
ت. جسم اول: که روح بخارى است، و مثل افلاک لطیف است.
ث. جسم دوم: که روح حیوانى است، و از عالم افلاک و "هورقلیایى" است.
ج. جسم سوم: که روح حیوانى فلکى اخروى است».[1]
[1]. مجموعة الرسائل، ج 6، ص 213.


کیفیت معاد جسمانی
سؤال: عقیده ی شیخیه در مورد معاد جسمانی چیست؟
جواب:
معروف‏ترین "رأی احسایی"، درباره‏ی کیفیت معاد جسمانی است. همین نظریه، دلیل اصلی تکفیر او از سوی برخی علما، از جمله "ملا محمد تقی برغانی" بود، که گزارش آن را "تنکابنی" و دیگران آورده‏اند.[1]
"احسایی"، اصل «معاد جسمانی‏» را که در آیات قرآنی و احادیث مستفیض، بر آن تاکید شده، می‏پذیرد، اما تفسیر ویژه‏ای از جسم ارایه می‏دهد، که مقبول دانشمندان مسلمان نیست. معنای متداول و عرفی معاد جسمانی، این است که آدمی در حیات اخروی، مانند حیات دنیوی، دارای کالبد ظاهری مرکب از عناصر طبیعی است. بدن، در سرای آخرت، محشور گردیده و نفس، بار دیگر، به آن تعلق می‏پذیرد، و پاداش‏ها و کیفرها و لذات و آلامی که جنبه‏ی جزئی و حسی دارند و تحقق آن‏ها بدون بدن و قوای حسی امکان‏پذیر نیستند، محقق می‏یابد.[2]
"احسایی"، معاد جسمانی را به این معنا، نمی‏پذیرد و بر آن است که این نحوه‏ی فهم، با آن چه از تغیر و تباهی در کالبد ظاهری می‏شناسیم، سازگار نیست و باید پاسخ را در حقیقت جسم انسانی جست و جو کرد. وی، بحثی لغوی و حدیثی درباره‏ی «جسم‏» و «جسد» می‏آورد و توجه می‏دهد که معانی این هر دو واژه، از آن چه به ذهن متبادر می‏شود، گسترده‏تر است.[3]
آدمی را غیر از جسد ظاهری، جسد دومی نیز هست‏ به نام جسد "هور قلیایی"، که ویژگی‏های فناپذیر جسد اول را ندارد و در قیامت‏ برانگیخته می‏شود. در حدیث آمده است که «طینت‏» آدمی، در قبر، به صورت «مستدیر» باقی می‏ماند. این طینت، همان جسد دوم است. معنای مستدیر ماندن آن، این است که هیئت پیکری و ترتیب اندام‏ها را در دل خاک از دست نمی‏دهد. این جسد، مرکب از عناصر مثالی و لطیف زمین "هورقلیا" است، که عناصری برتر از عناصر دنیا هستند.[4]
جسد دوم، پیش از مرگ، در باطن جسد اول نهفته است و پس از زوال آن در خاک، خلوص یافته، در قبر بر جا می‏ماند، اما به سبب لطافتش، قابل رؤیت نیست.[5]
مرگ آدمی، مفارقت روح از این دو جسد است و این مفارقت، با جسم اول صورت می‏گیرد، که حامل روح در عالم برزخ است. جسم اول، جسمی است لطیف و اثیری که صورت دهنده‏ی آثار و قوای روح در حیات برزخی انسان است؛ همچنان که جسد مادی، صورت دهنده‏ی آثار حیات دنیوی او است.[6] آن چه در همه‏ی این نشئات، هویت‏شخص را ثابت می‏دارد، جسم اصلی و حقیقی او است (جسم دوم)، که جز در فاصله‏ی دو نفخه‏ی صور، از روح جدا نیست.[7] با دمیدن نفخه‏ی نخست (نفخه‏ی صعق)، جسم اول، از روح جدا می‏گردد و از میان می‏رود و آن چه پس از نفخه‏ی دوم (نفخه‏ی بعث) حشر می‏یابد، جسم دوم به همراه جسد دوم است.[8]
"احسایی" تاکید می‏کند که بدن اخروی انسان - که عبارت از مجموع جسم دوم و جسد دوم است - همان بدن دنیوی انسان است، با این تفاوت که بدن دنیوی، کثیف و متراکم است، اما بدن اخروی، از تصفیه‏های متعدد عبور کرده و لطیف و خالص شده است.
وی، از همین جا نتیجه می‏گیرد که به معاد جسمانی معتقد است.
[1]. قصص العلماء، ص 42.
[2]. منشور عقاید امامیه، جعفر سبحانی، ص 189.
[3]. ر.ک: شرح الزیارة الجامعة، ج 4، ص 24- 26؛ شرح العرشیة، احمد احسایی، ج 1، ص 267- 268، کرمان، 1364 ش.
[4]. مجموعة الرسائل الحکمیة، احمد احسایی، ص 308.
[5]. وی، در این باره آورده است: «..ان الانسان له جسدان و جسمان: فاما الجسد الاول فهو ما تالف من العناصر الزمانیة. و هذا الجسد کالثوب یلبسه الانسان و یخلصه و لا لذة له و لا الم و لاطاعة ولامعصیة... و اما الجسد الثانی فهو الحسد الباقی و هو طینته التی خلق منها... و هذا الجسد الباقی هو من ارض هور قلیا و هوالجسد الثانی الذی فیه یحشرون و یدخلون به الجنة والنار...؛ شرح الزیارة، ج 4، ص 25- 28؛ شرح العرشیة، ج 2، ص 189- 190.
[6]. شرح العرشیه، ج 2، ص 190- 191؛ شرح الزیارة، ج 4، ص 29- 30.
[7]. مجموعة الرسائل الحکمیة، ص 110- 111.
[8]. شرح الزیارة الجامعة، ج 4، ص 29- 30، مجموعة الرسائل الحکمیة، ص 310.


معراج پیامبر (صلی الله علیه و آله)
سؤال: عقیده ی شیخیه در مورد چگونگی معراج پیامبر (صلی الله علیه و آله) چیست؟
جواب:
قول به جسد "هورقلیایی" در تفکر "احسایی"، تبیین کننده‏ی معاد جسمانی به شمار رفت و بر همین اساس، در نظام اعتقادی "شیخیه"، مبنای تبیین مسئله‏ی معراج پیامبر (صلی الله علیه و آله) نیز قرار گرفته است. "احسایی"، معتقد بود که معراج جسمانی، طبق برداشت از ظاهر آیات و روایات و فهم متعارف مسلمانان، مستلزم خرق و التیام است، و خرق و التیام نیز محال است. در نتیجه، پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) در هر فلکی، جسمی متناسب با آن را داشتند.[1]
البته، شاید سخن "شیخ احمد احسایی" در شرح جمله «مستجیر بکم‏» از زیارت جامعه، دلالت ‏بر تجدید نظر و برگشت وی از نظریه سابق، در باب معراج جسمانی پیامبر (صلی الله علیه و آله) باشد، چنان که آورده است:
(... ولهذا صعد النبی (صلی الله علیه و آله) لیلة المعراج بجسمه الشریف مع ما فیه من البشریة الکثیفة و بثیابة التی علیه و لم یمنعه ذالک عن اختراق السماوات والحجب و حجب الانوار، لقلة ما فیه من الکثافة. الاتراه یقف فی الشمس ولایکون له ظل مع ان ثیابه علیه کاضمحلالها فی عظیم نوریته و کذالک حکم اهل بیته علیهم السلام.)
در هر حال، این سخنان، مخالف قول مشهور و برداشت عمومی و عرفی از مسئله‏ی معراج پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) و کیفیت زندگی ظاهری آن حضرت است.
[1]. شیخی گری، بابی گری، مرتضی مدرس چهار دهی.


هور قلیا
سؤال: منظور شیخیه از هور قلیائی چیست؟
جواب:
"شیخ احمد احسائی" با اعلام تفکری خاص، که احتمالا از "شیخ اشراق"[1] به عاریت گرفته بود، مسئله بدن هور قلیائی را مطرح کرد، و گمان کرد با اعلام این نظر، به سه اصل مهم در اسلام پاسخ داده که عبارت‌اند از: معاد، معراج، و حیات امام زمان(علیه السلام).
"شیخ احسائی" معتقد بود، بدن "هور قلیائی" در شهر "جابلقا" و "جابرصا" قرار دارد؛ و طبق این نظر شروع به تفسیر سه اصل ذکر شده یعنی: معاد، معراج، و حیات امام زمان (علیه السلام) از طریق آن نظر پرداخت، و معتقد بود هر سه مورد از یک باب می‌باشند؛ و نه فقط زمین محشر را از جنس "هور قلیائی" می دانست، بلکه معتقد بود امام زمان(علیه السلام) نیز با بدن غیر عنصری "هور قلیائی"، در شهر "جابلقا" و "جابرصا" زندگی می‌کند.[2] وی معتقد بود که "هور قلیائی"، یک لغت سریانی است و از زبان صابئین گرفته شده.[3]
البته این کلمات در بعضی از روایات نیز آمده، و "احسائی"، که خود اخباری بود، با مطالعه برخی کتب فلسفی به تلفیق آن‌ها پرداخت.[4]
ظاهراً اولین کسی که از اصطلاح "هور قلیائی" در عالم اسلام استفاده کرد، "سهروردی" است. وی در "فلسفه اشراق"، در بحث احوال سالکین، می‌گوید: «آنچه ذکر شد، احکام اقلیم هشتم است که "جابلق" و "جابرص" و "هورقلیاى" شگفت در آن قرار دارد».[5] همچنین در مطارحات آمده است: «جمیع سالکان از امم انبیاى سابق نیز، از وجود این اصوات خبر داده، و گفته‏اند که این اصوات در مقام "جابرقا" و "جابرصا" نیست، بلکه در مقام "هورقلیا" است که از بلاد افلاک عالم مثالى است».[6]
در این عبارت بین دو شهر "جابلقا" و "جابرصا" با عالم هورقلیا، تفاوت گذاشته شده، و مقامى بالاتر از آن دو شهر شمرده شده است.
"قطب الدین شیرازى"، تفاوت "جابلقا" و "جابرصا" را این گونه بیان مى‏کند: «جابلقا و جابرصا، نام دو شهر از شهرهاى عالم عناصر مثل است، و هورقلیا، از جنس افلاک مثل‏ است. پس هورقلیا بالاتر است. پس از آن مى‏گوید: این نام‏ها را رسول خدا(صلی الله علیه و آله) بیان کرده است، و هیچ کس، حتى انبیاء و اولیاء (علیه السلام) با بدن عنصرى، نمى‏توانند وارد این عالم شوند».[7]
بنابراین مراد از عالم هورقلیایى، همان عالم مثال است؛ و چون عالم مثال، بر دو قسم اول و آخر است، گفته‏اند که: این عالم داراى دو شهر "جابلقا" و "جابرصا" است. عالم مثال یا خیال منفصل، یا برزخ بین عالم عقول و عالم ماده، چیزى است که عارفان و فیلسوفان اشراق به آن معتقدند و فلاسفه ی مشاء آن را نپذیرفته‏اند.
"شیخ" در جواب "ملا محمد‌حسین انارى"، که از لفظ "هورقلیا" از وی پرسیده بود، می‌گوید: «هورقلیا به معناى ملک دیگر است، که حد وسط بین عالم دنیا و ملکوت بوده، و در اقلیم هشتم قرار دارد، و داراى افلاک و کواکبى مخصوص به خود است، که به آن‌ها جابلقا و جابرصا می‌گویند».[8]
"سید کاظم رشتى"، مهم‏ترین شاگرد "شیخ احمد" نیز گفته است: «جابلقا و جابرصا، در سفر اول، که سفر از خلق به حق است، قرار دارد. این سفر، داراى محله‏هاى متعددى است، که محله نوزدهم آن، حظیرة القدس، و محل پرندگان سبز و صور مثالیه است. جابلقا و جابرصا، دو محله از این شهر مى‏باشند، که هر کدام از آن‌ها داراى هفتاد هزار درب است، و در کنار هر درى، هفتاد هزار امت وجود دارد، که به هفتاد هزار زبان با یکدیگر صحبت مى‏کنند، و هر زبانى با زبان دیگر هیچ مشابهتى ندارد».[9]
با توجه به آنچه گذشت، روشن مى‏شود که اولاً: "شیخ احمد"، اصطلاحاتى را از فلسفه اشراق گرفته، و بدون آن که به عمق آن‌ها پى ببرد، آن‌ها را به عنوان مشخصه‏هاى اصلى آیین و مذهب خود قرار داده است. پیروان مکتب او نیز در توجیه این کلمات، به تناقض‌گویى مبتلا شده‏اند. این روش تفسیری در کلمات "شیخ احمد"، توام با رمزگونه و تاویل و باطن‌گرائی در سخنان، باعث ‏شد که فرزندان او به نام‏هاى "محمد" و "على"، که از عالمان و فرهیختگان بودند، به انکار مذهب پدر، و گاه استغفار برای او، و حتی تکفیر او مشغول شوند.[10]
ثانیاً: وقتى "شیخ احمد"، عالم "هورقلیا" را حد وسط بین دنیا و ملکوت معرفى مى‏کند، معلوم مى‏شود که هنوز ایشان معناى عالم ملکوت را، که همان عالم مثال است، نمی‌داند، و یا آن که بین ملکوت و جبروت را اشتباه نموده است؛ و باید از آنان پرسید: آیا بین عالم مادى و عالم مثال نیز، برزخى وجود دارد؟
[1]. فرهنگ فرق اسلامی، ص 266.
[2]. ارشاد العوام، ج 2، ص 151.
[3]. جوامع الکلم، قسمت سیم، رساله 9، ص 1.
[4]. تاریخ فلسفه اسلامی، ص 105.
[5]. مجموعه مصنفات شیخ اشراق، ج 2، ص 254. ترجمه حکمة الاشراق (دکتر سجادی)، ص 383.
[6]. مجموعه مصنفات شیخ اشراق، ج 2، ص 494.
[7]. شرح حکمة الاشراق، ص 556.
[8]. جوامع الکلم، رساله 9، ص 1.
[9]. شرح قصیده، ص 5.
[10]. روضات الجنات، ج 1، ص 92. دائرة المعارف تشیع، ج 1، ص 502.

 

افزودن نظر


مطالب برگزیده سایت

تبلیغات
بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ إِنَّا أَنزَلْنَاهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ (1) وَمَا أَدْرَاكَ مَا لَيْلَةُ الْقَدْرِ(2) لَيْلَةُ الْقَدْرِ خَيْرٌ مِّنْ أَلْفِ شَهْرٍ (3) تَنَزَّلُ الْمَلَائِكَةُ وَالرُّوحُ فِيهَا بِإِذْنِ رَبِّهِم مِّن كُلِّ أَمْرٍ(4) سَلَامٌ هِيَ حَتَّى مَطْلَعِ الْفَجْر(5)

ویژه نامه عید غدیر خم

مفاد حديث غدير خم
غدير و شعر و شعراء
غديريه اميرالمومنين على ع
غديريه حسان بن ثابت انصارى
غديريه قيس بن سعد 1
غديريه قيس بن سعد 2
غديريه عمرو بن عاص 1
غديريه عمرو بن عاص 2
غديريه عمرو بن عاص 3
غديريه محمد حميرى
اشعار ابو مستهل كميت
غديريه هاي سيد حميرى 1
غديريه هاي سيد حميرى 2
اشعار و قصيده عبدى كوفى
اشعار ابو تمام طايى
اشعار و قصائد دعبل خزاعى 1
اشعار و قصائد دعبل خزاعى 2
غديريه ابو اسماعيل علوى
غديريه وامق مسيحى
عربده هاى تعصب جاهليت
غديريه ابن رومى
غديريه افوه حمانى
نقد کتاب عقد الفريد
نقد کتاب انتصار
نقد کتاب ابن حزم اندلسي
نقد کتاب ملل و نحل
نقد کتاب منهاج السنه
يك ايراد مردود به آيه ولايت
اسلام و وحدت مسلمين
غديريه افوه حمانى
محاضرات تاريخ الامم الاسلاميه
اتهامات يک مستشرق
اتهامات موسي جارالله
اشعار ابن الطباطبا اصفهانى
اشعار ابن علويه و كسرى
اشعار المفجع
اشعار ابو القاسم صنوبرى
اشعار قاضى تنوخى
اشعار ابوالقاسم الزاهى
اشعار امير ابو فراس الحمدانى
غديريه ابوالفتح كشاجم
غديريه ناشى صغير
غديريه بشنوى كردى
غديريه صاحب ابن عباد
غديريه جرجانى
غديريه ابن حجاج بغدادى
غديريه ابو العباس ضبى
غديريه ابو رقعمق انطاكى
غديريه ابو العلاء سروى
غديريه ابو محمد عوني
غديريه ابن حماد عبدى
غديريه ابوالفرج رازى
غديريه جعفر بن حسين
غديريه ابوالنجيب طاهر
غديريه شريف رضى
ساير غديريه ها 1
ساير غديريه ها 2
ساير غديريه ها 3
ساير غديريه ها 4

کتابخانه بانک مقالات

منوی کاربري