| فصل 3 : بخش ششم : بدگويى و ناسزا به على (ع) در زمان حيات |
|
|
|
| نوشته شده توسط حسين شاهد خطيبي | |||
| چهارشنبه, 19 مرداد 1390 ساعت 00:10 | |||
|
فصل سوم : مصايب بعد از رحلت رسول اكرم (ص) 6
172- ناسزا گويى معاويه به على (ع)![]() بخش ششم : بدگويى و ناسزا به على (ع) در زمان حيات طبرى از ابن ابى نجيح نقل مى كند كه سالى معاويه به حج رفت پس از طواف خانه خدا با سعد بن ابى وقاص به طرف دارالندوة رفتند، سعد را در كنار خود روى تخت سلطنتى نشاند در ضمن سخن شروع كرد به بدگويى و ناسزا نسبت به على (ع). سعد با ناراحتى گفت : مرا بر روى تخت خود نشانيده اى آن گاه على را سب مى كنى . به خدا سوگند اگر يكى از صفات برجسته على در من بود برايم بهتر از تمام دنيا ارزش داشت آن گاه حديث منزلت و مباهله ورايت را در شاءن و مقام على (ع) نقل مى كرد(216). مسعودى در مروج الذهب بعد از نقل همين حديث مى نويسد: در كتاب على بن محمد بن سليمان ديدم كه سعد پس از اين سخن از جاى حركت كرد تا برود، معاويه بادى رها كرده به او گفت : بنشين تا جوابت را بدهم ، هيچ وقت از تو به اين اندازه كه حالا بدم آمده ، بدم نيامده بود، پس چرا على را يارى نكردى و از چه جهت با او بيعت ننمودى ؟! من اگر آن چه تو از پيغمبر شنيده بودى مى شنيدم تا زنده بودم خدمتكارى على (ع) را مى كردم . سعد گفت : قسم به خدا من به مقام خلافت از تو شايسته ترم . معاويه در جواب گفت : در چنين موقعى (بنى عذره ) امتناع مى ورزيدند. به طورى كه گفته اند سعد بن ابى وقاص از بنى عذره به وجود آمده بود. 173- نماز على (ع) افضل است ابن ابى الحديد در قسمت چهارم از شرح نهج البلاغه نقل مى كند كه معاويه عده اى از صحابه و بعضى از تابعين را تطميع مى كرد تا اخبار زشتى درباره على (ع) از خود جعل كنند و براى مردم روايت نمايند. اخبار طورى باشد كه برائت و بيزارى از على (ع) را لازم نمايد براى اين كار جوايز زيادى تعيين مى كرد تا راويان احاديث به جعل حديث تمايل پيدا كنند. آنها نيز خواسته معاويه را انجام دادند. ابوهريره و عمرو بن عاص و مغيرة بن شعبه از آن جمله هستند. اعمش گفت : هنگامى كه ابوهريره با معاويه وارد عراق شد، ابتدا به طرف مسجد كوفه رفت ، ديد جمعيت بسيار زيادى از او استقبال كرده و براى استماع گفتارش اجتماع نموده اند. به دو زانو در ميان مردم نشست چندين مرتبه (براى اين كه صورت واقعيت به عمل خود بدهد) با كف دست بر پيشانى زد آن گاه گفت : يا اهل العراق اتزعمون انى اكذب على اللّه و على رسوله و احرق نفسى بالنار اى مردم عراق خيال مى كنيد من به خدا و پيغمبرش دروغى نسبت مى دهم و خود را به آتش مى سوزانم . به خدا سوگند از پيغمبر (ص) شنيدم كه فرمود: هر پيغمبرى حرمى دارد و ان حرمى بالمدينة مابين عير الى ثور حرم من در مدينه ، امتدادش از كوه عير تا كوه ثور است . هر كس در اين امتداد اختلاف و فتنه اى بيانگيزد، لعنت خدا و ملايكه و مردم بر او باد. و اشهد باللّه ان عليا احدث فيها خدا را گواه مى گيرم كه على (ع) در مدينه فتنه انگيخت . وقتى اين خبر به معاويه رسيد، مقدمش را گرامى داشت و بسيار او را نوازش نمود حكومت مدينه را نيز به ابوهريره واگذار كرد. زمخشرى در ربيع الابرار مى گويد: ابوهريره غذاى مضيره (يك نوع طعامى است كه با شير ترش تهيه مى شود) خيلى دوست داشت بر سر سفره معاويه مى رفت و آن غذا را مى خورد. هنگام نماز كه مى شد با على (ع) نماز مى خواند وقتى به او اعتراض مى نمودند. جواب مى داد: مضيرة معاوية ادسم و اطيب و الصلوة خلف على افضل غذاى مضيره معاويه چرب تر و خوش بوتر است ولى نماز پشت سر على (ع) افضل است (217). 174- سرزنش كردن على (ع) ابوعون مى گويد: زنى از طايفه بنى عبس در حالى كه اميرالمؤ منين (ع) بر منبر بودند در نزد آن حضرت آمده و گفت : اى اميرمؤ منان ! سه چيزند كه دل ها را در اضطراب انداخته و آن ها را در همّ و غمّ فرو برده است . حضرت فرمودند: آنها چيستند؟ زن گفت : رضايت دادن و تسليم شدن تو در امر حكميت ، و اختيار كردن تو پستى و زبونى را، و فرياد و جزع برآوردن تو در مواقع ابتلائات و حوادث ! حضرت فرمود: اى واى بر تو (تو را به اين مسايل چكار) تو زن هستى برو در خانه خود بنشين و به كار خود مشغول باش ! زن گفت : نه ، سوگند به خدا كه هيچ نشستى نيست مگر در سايه شمشيرها(218)! 175- محو نام على (ع) علامه امينى درج 10 ص 287 مى نويسد: دشمنى معاويه با على (ع) به جايى رسيد كه نمى توانست اسم او را بشنود و از نام نهادن به اسم على جلوگيرى مى كرد. نقل شده على (ع) چند روزى بود عبداللّه بن عباس را ملاقات نكرده بود. روزى پرسيد: چه شده كه ابن عباس ديده نمى شود؟ گفتند: خداوند به او فرزندى عنايت كرده و بعد از نماز فرمود: پيش ابن عباس برويم . به خانه عبداللّه بن عباس رفت و تبريك براى اين مولود به او گفت . آن گاه فرمود: خداى را شكر مى كنم و اميدوارم درباره اين فرزند به تو بركت عنايت كند. پرسيد: چه نامى برايش انتخاب كرده اى ؟ ابن عباس گفت : جايز است با بودن شما برايش نام بگذارم ؟ فرمود: او را بياور. فرزندش را آورد نوزاد را گرفت و كامش را برداشت و دعاى خير درباره اش نمود سپس مولود را داد به دست پدرش فرمود: بگير او را على ناميدم و كنيه اش را ابوالحسن گذاشتم . وقتى معاويه از جاى حركت نمود به ابن عباس گفت : شما نمى توانيد هم اسم و هم كنيه على را روى فرزند خود بگذاريد، كنيه اش را من ابومحمد مى گذارم اين كينه برايش ماند. بنى اميه هرگاه مى شنيدند مولودى به نام على ناميده شده او را مى كشتند مردم از ترس بنى اميه نام فرزندان خود را عوض مى كردند(219). منابع 216- اين قسمت را الغدير از صحيح مسلم و ترمذى نيز نقل مى كند ج 10، ص 257. 217- پند تاريخ ، ج پنجم ، ص 65 - 64. 218- الغارات ج 1، ص 38. 219- پند تاريخ ، ج هفتم ، ص 122 - 121.
|
|