| فصل 3 : بخش پنجم : مصايب علی پس از غصب ولايت |
|
|
|
| نوشته شده توسط حسين شاهد خطيبي | ||||||||||
| سه شنبه, 18 مرداد 1390 ساعت 00:16 | ||||||||||
صفحه 1 از 5 فصل سوم : مصايب علی ع بعد از رحلت رسول اكرم (ص) 5
![]() بخش پنجم : مصايب پس از غصب ولايت
148- طلب يارىعلى (ع)، فاطمه (س) را بر الاغى سوار مى كرد و او را شبانه به در خانه هاى انصارى مى برد، و از آنها طلب يارى مى كرد. همچنين فاطمه (س) از آنها كمك خواست ، لكن آنها مى گفتند: اى رسول خدا ديگر زمان گذشته است و ما با ابى بكر بيعت كرده ايم ؛ اگر پسر عم تو على (ع) زودتر از ابى بكر از ما طلب بيعت مى كرد هرگز از او روى بر نمى گردانديم . پس على (ع) گفت : آيا توقع داشتيد كه جنازه رسول خدا (ص) را بدون غسل و كفن در خانه اش رها كنم و به سوى مردم بشتابم و با آنها در سلطنت بعد از او به نزاع و كشمكش بپردازم ؟! و فاطمه (س) مى گفت : سزاوار نبود براى او (على (ع)) چنين كارى . لكن كردند آنها كارى را كه خداوند سزاى آنها را بدهد(181). 149- اتمام حجت اميرالمؤ منين (ع) سلمان مى گويد: وقتى شب شد على (ع) حضرت زهرا (س) را سوار بر چهار پايى نمود و دست دو پسرش امام حسن (ع) و امام حسين (ع) را گرفت ، و هيچ يك از اهل بدر از مهاجرين و انصار را باقى نگذاشت ، مگر آن كه به خانه هايشان آمد و حق خود را برايشان يادآور شد و آنان را بر يارى خويش فرا خواند. ولى جز چهل و چهار نفر، كسى از آنان دعوت او را قبول نكرد. حضرت به آنان دستور داد هنگام صبح با سرهاى تراشيده و در حالى كه اسلحه هايشان را به همراه دارند بيايند و با او بيعت كنند كه تا سرحد مرگ استوار بمانند. وقت صبح شد جز چهار نفر كسى از آنان نزد او نيامد. (سليم مى گويد:) به سلمان گفتم : چهار نفر چه كسانى بودند؟ گفت : من و ابوذر و مقداد و زبير بن عوام . اميرالمؤ منين (ع) در شب بعد هم نزد آنان رفت و آنان را قسم داد. گفتند: ((صبح نزد تو مى آييم )) ولى هيچ يك از آنان غير از ما نزد او نيامد. در شب سوم هم نزد آنان رفت ولى غير از ما كسى نيامد(182). 150- چرا على (ع) شمشير نكشيد؟ اشعث بن قيس در حالى كه به غضب آمده بود گفت : اى پسر ابى طالب ، چه مانعى داشتى هنگامى كه با ابوبكر و عمر و بعد از آنها با عثمان بيعت شد، جنگ كنى و شمشير بزنى ؟! تو از روزى كه به عراق آمده اى براى ما خطبه اى نخوانده اى مگر اين كه در آن قبل از اين كه از منبر پايين بيايى گفته اى : ((به خدا قسم من سزاوارترين مردم نسبت به آنان هستم و از هنگامى كه خداوند محمد (ص) را قبض روح كرده همچنان مظلوم بوده ام )). چه چيزى تو را مانع شده كه با شمشيرت از مظلوميت خود دفاع كنى ؟ اميرالمؤ منين (ع) فرمود: اى پسر قيس ، سخنت را گفتى جواب را بشنو: ترس و يا كراهت از لقاى پروردگار مرا از اين اقدام مانع نبوده ، و نه اين كه نمى دانستم آنچه نزد خداست از دنيا و بقاى در آن براى من بهتر است . آنچه مرا از اين كار مانع شد امر پيامبر (ص) و پيمان او با من بود. پيامبر (ص) به من خبر داد كه امت بعد از او با من چه خواهند كرد. بنابراين هنگامى كه كارهايشان را با چشم مى ديدم علم من و يقينم قوى تر از قبل نبود، بلكه من به سخن پيامبر (ص) بيشتر از آنچه با چشم ديدم و شاهد بودم يقين داشتم . عرض كردم : يا رسول الله ، وقتى چنين كارهايى به وقوع پيوست چه سفارشى به من مى فرمايى ؟ فرمود: ((اگر يارانى پيدا كردى به آنان اعلان جنگ كن و با ايشان جهاد كن ، و اگر يارانى نيافتى دست نگهدار و خون خود را حفظ كن تا زمانى كه براى برپايى دين و كتاب خدا و سنت من يارانى پيدا كنى )). و پيامبر (ص) به من خبر داد كه به زودى امت مرا خوار كرده و با غير من بيعت مى كنند و تابع ديگرى مى شوند. و پيامبر (ص) به من خبر داد كه من نسبت به او همچون هارون نسبت به موسى هستم ، و امت بعد از او بمنزله هارون و پيروانش و گوساله و پيروانش خواهند شد، آن جا كه موسى گفت : يا هارون ، ما منعك اذراءيتهم ضلو اءلا تتبعن اءفعصيت امرى قال يابن ام ان القوم استضعفونى و كادوا يقتلوننى و قال : يا بن ام لا تاءخذ بلحيتى و لا براءسى انى خشيت ان تقول فرقت بنى اسرائيل و لم ترقب قولى (183) ((اى هارون ، چرا وقتى ديدى مردم گمراه مى شوند دست از متابعت من برداشتى ؟ آيا با فرمان من مخالفت كردى ؟ گفت : اى پسر مادرم ، اين قوم مرا ضعيف شمردند و نزديك بود مرا بكشند)) و گفت : ((اى پسر مادرم ، گريبان مرا مگير و دست از سرم بردار، من ترسيدم بگويى بين بنى اسراييل اختلاف انداختى و گفتار مرا مراعات نكردى )). مقصود پيامبر (ص) اين بود كه موسى وقتى هارون را جانشين خود در ميان آنان قرار داد به او دستور داد كه اگر گمراه شدند و يارانى پيدا كرد با آنان جهاد نمايد، و اگر ياران پيدا نكرد خوددارى كند و خون خود را حفظ كند و آنان تفرقه نيندازد. من هم ترسيدم برادرم پيامبر (ص) همين سخن را به من بگويد كه : ((چرا بين امت تفرقه انداختى و مراعات سخن مرا نكردى ، در حالى كه با تو عهد كرده بودم كه اگر يارانى نيافتى دست نگه دارى و خون خود و اهل بيت و شيعيانت را حفظ كنى (184)))؟ 151- احياى نام پيامبر (ص) روزى فاطمه (س) آن حضرت را به قيام و شورش تحريك نمود، امام ناگهان صداى مؤ ذن را شنيد كه : اءشهد اءن محمدا رسول الله ، به فاطمه (س) فرمود: آيا مى پسندى كه اين صدا از روى زمين محو مى شود؟ پاسخ داد: نه . فرمود: اين همان چيزى است كه من مى گويم (185). 152- اندوه فاطمه بر على (ع) ام سلمه داخل منزل فاطمه (س) وارد شد و گفت : اى دختر رسول خدا، شب را چگونه به صبح آوردى ؟ فرمود: شب را ميان غم و اندوه به صبح آوردم به خاطر از دست دادن پيامبر و مظلوميت وصى ، به خدا سوگند پرده حرمت او را دريدند، كسى كه امامتش برخلاف شريعت الهى در تنزيل و سنت پيامبر (ص) در تاءويل غصب گرديد و به زور از او ربوده شد؛ آرى اين ها همه از روى كينه هاى جنگ بدر و انتقام خون هاى ريخته شده در احد به دست او بود(186) كه دل هاى پرنفاق در خود نهفته بود(187). 153- فرياد مظلوميت على (ع) مردى در مدينه عبور مى كرد و با كمال ناراحتى فرياد مى زد: انا مظلوم : ((من ستم ديده ام ، به من ظلم شده است )). امام على (ع) وقتى او را ديد و فرياد او را شنيد، به ياد مظلوميت خودش افتاد كه غاصبان ، حقّش را غصب كردند و او را خانه نشين نمودند، به او فرمود: هلم فلنصرخ معا فانّى مازلت مظلوما: ((بيا با هم فرياد بزنيم ، من نيز همواره مظلوم بوده ام (188))). 154 - چشمان پر از اشك على (ع) عباس (ع) به على (ع) گفت : چه چيزى باعث شد كه عمر از قنفذ هم مانند ساير كارگزارانش غرامت دريافت نكند؟ اميرالمؤ منين (ع) نگاهى به اطرافيانش كرد و چشمانش پر از اشك شد و فرمود: عمر خواست بدين وسيله از قنفذ به خاطر ضربتى كه با تازيانه به فاطمه (س) زده بود تشكر كرده باشد. همان ضربتى كه فاطمه (س) از دنيا رفت در حالى كه اثر آن بر بازويش مانند دستبند باقى مانده بود. سپس فرمود: تعجب از محبت اين مرد (عمر) و رفيقش قبل از او (ابوبكر) كه در قلوب اين امت جاى گرفته و تسليم آنان در برابر او در هر چيزى كه بدعت گذاشته است . اگر كارگزاران عمر خاين بودند و اين اموال در دست آنان به خيانت جمع شده بود، او حق نداشت آنان را رها كند و بايد همه را مى گرفت چرا كه غنيمت مسلمانان است . پس چرا نصف آن را گرفته و نيم ديگر را در دست آنان باقى گذاشت ؟! و اگر خاين نبودند عمر حق نداشت چيزى از اموال آنان را نه كم و نه زياد بگيرد. پس چرا نيمى از آن را گرفت ؟ حتى اگر به خيانت در دست آنها بود ولى خودشان اقرار نكردند و شاهدى هم عليه آنان وجود نداشت براى او حلال نبود نه كم و نه زياد چيزى از آنان بگيرد. عجيب تر اين است كه آنان را بر سر كارهايشان بازگردانيد! اگر خاين بودند جايز نبود آنان را دوباره به كار گيرد، و اگر خاين نبودند اموال آنها برايش حلال نبود. سپس على (ع) رو به جمعيت كرد، و فرمود: تعجب مى كنم از قومى كه مى بينند سنت پيامبرشان كم كم و دسته دسته تبديل و تغيير مى يابد و با اين همه راضى مى شوند و انكار نمى كنند بلكه در دفاع از بدعت ها غضب مى كنند و كسانى را كه ايراد بگيرند و آن را انكار كنند سرزنش مى نمايند. سپس قومى بعد از ما مى آيند و بدعت و ظلم و از پيش خود ساخته هاى او را تابع مى شوند و بدعت هاى او را سنت و دين مى شمارند و به وسيله آن به پيشگاه پروردگار تقرب مى جويند(189). 155- چگونه حق على (ع) غصب شد مردى از قبيله بنى اسد حضور على (ع) آمده عرضه داشت : تعجب از شما بنى هاشم است با آن كه مردمى باحقيقتيد و حسب و نسب شما از همه صحيح تر و با رسول خدا (ص) پيوند داريد و كتاب الهى را از همه بهتر مى فهميد در عين حال حق شما را غصب كردند؟! فرمود: اى پسر دودان تو آدمى مضطرب و ناآزموده و تنگ حوصله اى و گفتار تو به جايى پابند نيست و به جهت خويشاوندى با تو بايد پاسخ تو را داد بدان كه خلافت حق اصلى و ارثى من است . ليكن ديگران غاصبانه آن را از من گرفتند و مردمى سخى آن را به جهاتى كه خود مى دانستند به ديگران واگذار كردند و عده بخيلى آن را از واگذاشتن به صاحبانش منع كردند آن گاه اين مصراع امرءالقيس را خواند كه ((فدع عنك نهبا صبح فى حجراته )) دست بردار از غارتى كه در نواحى آن بانگ و فريادها زده اند. يعنى از اين كه سه نفر اول حق مرا غصب كردند دست بردار و در باب تجاوزات پسر ابوسفيان گفتگو كن . روزگار مرا پس از گريانيدن خندانيد و جاى تعجب نيست زيرا مردم به خدا قسم از رفق و مداراى با من ماءيوسند و مى خواهند در كار خدا مداهنه كنند و آن هم كه از من ساخته نيست و اگر محنت ها از ما دور شود ايشان را به صراط حقيقت مى خوانم و اگر بميرم يا كشته شوم بايد بر آنها حسرت نخورى و بر فاسقان متاءسف نشوى (190). 156- حليت طلبى محمد بن ابى بكر در حال جان كندن پدرش نزد او آمد و گفت : پدر، تو را در حالى مى بينم كه قبل از امروز نديده بودم . ابوبكر گفت : پسرم ، من به آن مرد ظلمى روا داشته ام كه اگر مرا حلال كند، اميدوارم حالم بهتر شود! پرسيدم : پدر، چه كسى را مى گويى ؟ گفت : على بن ابى طالب را. گفتم : من قول مى دهم كه در اين باره با على (ع) صحبت كنم و براى تو حلاليت بگيرم ، چرا كه او سختگير نيست . محمد بن ابى بكر نزد اميرالمؤ منين (ع) آمد و عرض كرد: پدرم در بدترين حالات است و چنين سخنانى گفته ، و من به او قول داده ام برايش از شما حلاليت بگيرم . آيا او را حلال مى كنى ؟ حضرت فرمود: به خاطر تو آرى ، ولى به پدرت بگو بالاى منبر رود و اين حلاليت طلبى خود را به مردم خبر دهد تا او را حلال كنم . محمد بن ابى بكر برگشت و به پدرش گفت : ((خدا دعايت را مستجاب كرد))، و سپس كلام اميرالمؤ منين (ع) را براى او بازگو كرد. ابوبكر قبول نكرد و گفت : ((دوست ندارم پس از مرگم مردم به من ناسزا گويند كه چرا حق ديگران را غصب كرده بودى (191)(192))).
|
|