| 6. راز واژگونى تخت و تاج شاه ظالم |
|
|
|
| نوشته شده توسط حسين شاهد خطيبي | |||
| جمعه, 07 بهمن 1390 ساعت 01:12 | |||
|
6. راز واژگونى تخت و تاج شاه ظالم
- پادشاهى نسبت به ملت خود ظلم مى كرد، دست چپاول بر مال و ثروت آنها دراز كرده ، و آنچنان به آنان ستم نموده كه آنها به ستوه آمدند و گروه گروه از كشورشان به جاى ديگر هجرت مى كردند، و و غربت را بر حضور در كشور خود ترجيح دادند. همين موضوع موجب شد كه از جمعيت بسيار كاسته شد و محصولات كشاورزى كم شد و به دنبال آن ماليات دولتى اندك ، و اقتصاد كشور فلج ، و خزانه مملكت خالى گرديد.![]() ضعف دولت او موجب جراءت دشمن شد، دشمن از فرصت بهره گرفت و تصميم گرفت به كشور حمله كند و با زور وارد مملكت شود: هر كه فريادرس روز مصيبت خواهد گو در ايام سلامت به جوانمردى كوش بنده حلقه به گوش از ننوازى برود لطف كن كه بيگانه شود حلقه به گوش در مجلس شاه ، (چند نفر از خيرخواهان ) صفحه اى از شاهنامه فردوسى را براى شاه خواندند، كه در آن آمده بود: ((تاج و تخت ضحاك پادشاه بيدادگر (با قيام كاوه آهنگر) به دست فريدون واژگون شد. )) (تو نيز اگر همانند ضحاك باشى ، نابود مى شوى .) وزير شاه از شاه پرسيد: آيا مى دانى كه فريدون با اينكه مال و حشم (50) نداشت ، چگونه اختياردار كشور گرديد؟ شاه گفت : چنانكه (از شاهنامه ) شنيدى ، جمعيتى متعصب دور او را گرفتند، و او زا تقويت كرده و در نتيجه او به پادشاهى رسيد. وزير گفت : اى شاه ! اكنون كه گرد آمدن جمعيت ، موجب پادشاهى است ، چرا مردم را پريشان مى كنى ؟ مگر قصد ادامه پادشاهى را در سر ندارى ؟ همان به كه لشكر به جان پرورى كه سلطان به لشكر كند سرورى شاه گفت : چه چيز باعث گرد آمدن مردم است ؟ وزير گفت : دو چيز؛ 1- كرم و بخشش ، تا به گرد او آيند. 2- رحمت و محبت ، تا مردم در پناه او ايمن كردند، ولى تو هيچ يك از اين دو خصلت را ندارى : نكند جور پيشه (51) سلطانى كه نيايد ز گرگ چوپانى پادشاهى كه طرح ظلم افكند پاى ديوار ملك خويش بكند شاه از نصيحت وزير خشمگين و ناراحت شد، و او را زندانى كرد. طولى نكشيد پسر عموهاى شاه از فرصت استفاده كرده و خود را صاحب سلطنت خواندند و با شه جنگيدند، مردم كه دل پرى از شاه داشتند، به كمك پسر عموهاى او شتافتند و آنها تقويت شدند و براحتى تخت و تاج شاه را واژگون كرده و خود به جاى او نشستند، آرى : پادشاهى كو روا دارد ستم بر زير دست دوستدارش روز سختى دشمن زورآور است با رعيت صلح كن وز جنگ ايمن نشين زانكه شاهنشاه عادل را رعيت لشكر است 50- حشم : چاكر و چكران . 51- جورپيشه : ستمگر.
|
|