| ابراهيم بن مالک اشتر و جنگ ابن زياد |
|
|
|
| نوشته شده توسط حسين شاهد خطيبي | |||
| دوشنبه, 24 آبان 1389 ساعت 20:45 | |||
|
صفحه 1 از 7 ابراهيم بن مالک اشتر به جنگ ابن زياد مى رود
پـس از آنكه مـخـتـار از طرف شورشيان كوفه آسوده خاطر شد و آنان را سر جاى خود نشانيد ابراهيم را ماءمور جنگ با ابن زياد نمود يعنى دو روز پس از شكست شورشيان و هشت روز به آخر ماه ذيحجه مانده بود كه ابراهيم عازم جنگ با ابن زياد شد.روز شنبه از كوفـه خـارج شد مـخـتـار و جمـعـى از رجال دربار مـخـتـار او را تا دير عبدالرحمان بدرقه كردند ابراهيم متوجه شد كه جمعى كرسى را روى استرى حمل مى كنند و سر و صدائى به راه انداخته اند و از خدا يارى مى طلبند، ابراهيم گفت : خدايا ما را به كردار نادانانمان مگير كه روش گوساله پرستى بنى اسرائيل را زنده كرده اند. چـون مـخـتـار خـواست با ابراهيم خداحافظى كند فرمود: سه وصيت را از من بخاطر داشته باش : 1 ـ خـدا را در آشكار و پـنهان فراموش مكن . 2 ـ بسرعت پيش برو. 3 ـ هرگاه به دشمن رسيدى آنان را مهلت نده حتى اگر شب وارد شدى و ممكن بود، جنگ را شروع كن و به فردا تاءخير نينداز؟ چـون ابراهيم با مختار خداحافظى كرد مختار برگشت و او به راه خود ادامه داد تا آنكه از پل عبور كردند كسانى كه موكل و حامل كرسى بودند نيز بكوفه برگشتند.(511) ابراهيم در برابر ابن زياد براى اينكه قـبل از وارد شدن ابن زياد به خاك عراق ابراهيم او را درك كند با شتاب و عجله تمام به راه خود ادامه مى داد. تا آنكه در سرزمين موصل در كنار نهر خازر جنب قريه بارشيا در فاصله پنج فرسخى مـوصل فـرود آمـدند ابراهيم در تـمـام مـسير خود لشكر را منظم و در صف سير مى داد و طفـيل بن لقـيط نخعى را كه از شجاعان بنام بود پيشاپيش سپاه مى فرستاد تا هرگاه دشمن نزديك شود فرمانده سپاه را باخبر سازد، و چون به سپاه ابن زياد نزديك شد حميد بن حريث را نيز همراه او فرستاد، ابن زياد نيز با سپاه خود در نزديكى ايشان كنار نهر فرود آمد. عـمـيربن حباب سلمى كه يكى از فرماندهان سپاه ابن زياد و رئيس ميسره سپاه شام بود پـيامـى به ابراهيم فـرستـاد كه امشب مى خواهم با تو ملاقات كنم ، نيمه هاى شب با ابراهيم مـلاقـات كرد و با او بيعت نمود و وعده داد كه چپ لشكر ابن زياد را فرارى مى سازم . ابراهيم خواست او را بيازمايد كه در وعده هايش راست مى گويد با حيله اى در كار است ، او را گـفـت : صلاح مى دانى كه دو سه روزى تاءمل كرده دست بجنگ نزنم ؟ عمير گفت : اين مـنتـهى آرزوى ايشان است زيرا جمعيت آنها چند برابر شما است و هر چه جنگ به تاءخير بيافتد به نفع آنها است زيرا الان ترس و رعب شما دلهاى آنان را پر كرده است و هر چه تـاءخـير افـتـد آنها با شما انس مى گيرند و هيبت شما از ديدگان آنان خارج مى گردد بلكه فردا صبح جنگ را شروع كن و لحظه اى تاءخير نينداز؟ ابراهيم گفت : اكنون فهميدم كه تو خيرخواه مائى زيرا امير من نيز مرا بهمين فرمان داده است . عمير: ـ فرمان او را اطاعت كن و دستورش را بكار ببند كه او در ميدان جنگ پير شده و هيچكس به اندازه او تجربه نياموخته است . ابراهيم اشتـر تـا صبح نخوابيد و در ميان سپاهيان قدم مى زد و آنها را منظم مى ساخت اول فجر در تاريكى نماز صبح را بجا آورد و صفوف سپاه را منظم نموده و دستور حركت داد، سپاه آرام آرام پيش رفت تا به تل بزرگى رسيدند و از آنجا مشاهده كرد كه هنوز يك نفـر از سپاهيان شام بر نخواسته اند، سپس عبدالله بن زبير سلولى را فرستاد تا از جمعيت دشمن خبر آورد. عـبدالله برگشت و گفت : جمعيت در يك اضطراب و وحشت عجيبى به سر مى برند يك نفر از آنان مـرا ديد و گـفـت : اى پـيروان ابوتـراب شما بدون امام و پيشوا مى جنگيد ما را بسوى كه دعوت مى كنيد؟ گفتم : فعلا ما با دشمنان و قاتلان فرزندان پيامبر مى جنگيم ابن زياد را به ما بسپاريد تا از او انتقام گرفته سپس شما را به كتاب خدا مى سپاريم . ابراهيم سوار اسب خود گرديد و در مقابل هر يك از پرچمهاى سپاه كه مى رسيد توقف مى كرد و آنان را تشويق و تحريص مى نمود و چنين مى گفت : اى ياران دين و شيعـيان و پـيروان حق و حقـيقـت ؛ اين عـبدالله بن زياد است كه قـاتـل حسين بن عـلى فـرزند فاطمه دختر رسول خدا است كه ميان او و اهلبيتش و ميان آب فـرات مـانع شد، و نگـذاشت كه به وطن خود برگردد، و زمين را بر او تنگ گرفت تا اينكه او را شهيد كرد، از راست به چپ و از چپ به راست مى رفت و سپاهيان را تحريص مى كرد.(512)
|
|